السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
475
تفسير الميزان ( فارسي )
گفت : من حجره هاى همسران رسول خدا ( ص ) را ديدم كه از شاخه هاى بى برگ درخت خرما ساخته شده بود ، و بر در خانه ها پلاسى از موى سياه افتاده بود « 1 » . و نيز در همان كتاب است كه احمد ، ابن ابى حاتم ، طبرانى ، ابن منده و ابن مردويه به سند خود از حارث بن ضرار خزاعى روايت كرده كه گفت : من وارد بر رسول خدا ( ص ) شدم ، مرا به اسلام دعوت فرمود . پس به حضورش رفتم ، و اسلام آوردم مرا دعوت كرد به دادن زكات آن را هم پذيرفتم و عرضه داشتم : يا رسول اللَّه ! به سوى قوم و قبيلهام برمىگردم ، و ايشان را به اسلام و دادن زكات مىخوانم ، هر كس اجابتم كرد زكاتش را مىگيرم ، و شما حدود فلان و فلان روز شخصى بفرستيد تا هر چه زكات جمعآورى كردهام بدهم بياورد . حارث بين قوم خود رفت و دعوتش پذيرفته شد ، و زكاتها را از آنان كه مسلمان شدند جمع كرد ، ولى در آن تاريخى كه معين كرده بود فرستاده اى از ناحيه رسول خدا نرسيد . حارث پيش خود فكر كرد حتما حادثه اى رخ داده و رسول خدا ( ص ) از دست او خشمگين شده ، لذا محترمين از قوم خود را خواست و به ايشان گفت : رسول خدا ( ص ) تاريخى معين كرد كه در آن تاريخ فرستاده اى براى گرفتن زكات نزد من مىفرستد ، و رسول خدا ( ص ) هرگز خلف وعده نمىكند ، و من خيال مىكنم اين تاخير جز براى اين نيست كه آن جناب خشمگين شده ، به راه بيفتيد تا نزد آن جناب برويم . از آن سو رسول خدا ( ص ) در رأس همان تاريخ وليد بن عقبه را به سوى حارث روانه كرد ، تا زكاتهايى را كه از اشخاص گرفته تحويل بگيرد ، و وليد در بين راه وحشت مىكند و برمىگردد ، و به عرض رسول خدا ( ص ) مىرساند كه من نزد حارث رفتم و او از دادن زكات خوددارى كرد ، و مىخواست مرا بكشد . رسول خدا ( ص ) فورا لشكرى به سوى حارث و قبيله اش روانه مىكند . لشكر آن جناب در بين راه به حارث و نفراتش برمىخورند كه از قبيله بيرون شده و دارند مىآيند . لشكريان گفتند اين خود حارث است كه مىآيد ، حارث و نفراتش را دوره كردند . حارث پرسيد به سوى چه كسى ماموريت يافتهايد ؟ گفتند بسوى تو . پرسيد : براى چه ؟ گفتند رسول خدا ( ص ) وليد بن عقبه را نزد تو فرستاده و او برگشته و گفته كه من نزد
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 87 .